تبليغاتX
شبنویس تنها

هرچه بر من گذشت، حقم بود


من از ايـن بيشتـر ســزاوارم


تو گناهي نداري اي زيبا


         مرگ بر من كه دوستــت دارم

 

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم .

می دانی چرا ؟

چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .

پس بدان که دل تنگی ها را هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:11  توسط مریم   | 

در این دنیا کدوم نگاه ، نگاه یک عاشقو نشون می ده؟
اصلا می دونی نگاه چیه؟
نگاه یه پنجرست!!! پنجره فولادی عشق ....
اگه نگاه می تونه یه پنجره برای عشق باشه پس من این نگاهو نمی خوام!!!؟
چرا فکر می کنی با آزاد کردن عشق راحت می شی؟
چون دیگه آتشش منو نمی سوزوند!

چرا عشقو آتشی می دونی که سوزندست؟! آتش عشق مثل آتش نیست
این آتشه که سوختنو از عشق گدایی می کنه چون این سوختن سرده.
سوزش آتش عشق فراموش نمی شه ولی سوزش آتش خیلی زود خوب میشه
پس آتش عشق بی رحمه.

یاد سوزش آتش عشق سرود زندگیه.می دونی اگه با عشق زندگی نکنی کوری؟
چون هیچ چیز رو اون جور که هست نمیبینی !!!!
نگاه دل رو اسیر می کنه پس زندانی واقعی دله دلی که هر روز پشت
این پنجره فولادی میشینه در حسرت معشوق قدرت می گیره گاه می خواد پنجره
رو بشکنه ولی یهو غم وجودشو می گیره چون این پنجره فولادیه فقط معشوق
می تونه به اون اونقدر نیرو بده که این پنجره بشکنه.

نگاه های یک عاشقو نگاه کن....مگه این نگاه چی داره که نگاه های دیگه ندارن؟
درسته همون پنجره ، پنجره ای که فقط یک بار میشکنه.
پرسیدم تا حالا عاشق شدی گفت آره 100 بار.
عشق یک بار بیشتر اتفاق نمیفته ، چون درک نمیشه تباح میشه.
چرا میگن عشق دروغه چون عاشق نشدن ، هر احساسی که عشق نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:8  توسط مریم   | 

عاشقانه دوستت دارم مهربانم

در تمام سختی های زندگیم تو در کنارم بودی فرشته ی نجاتم

با تمامه وجودم به تو عشق می ورزم

خدای مهربانم سلام

بهترین لحظاتم تقدیم به تو و بهترین کلماتم تقدیم به خدای بی همتایم که هر چه دارم از اوست و جز او مرا به غیر پناهی نیست . خدایی که مرا مادری بخشید زیبا تر از ستاره ها و پر نورتر از خورشید و سبزتر از بهار و رنگین تر از رنگین کمان و لطیف تر از گلها ، مادری که برای ماندنش آسمان را به زمین خواهم دوخت و برای صفایش بینهایت عشق هدیه دارم . خدایی که مرا احساسی داد پاک تر از آب روان و جاری تر از احساس ، خدایی که مرا جسمی داد کامل و دلی داد بیکرانه

خدای مهربانم تو را سپاس . تو را سپاس

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:51  توسط مریم   | 

 نمی خواستم تو دنیام پاشو بذاره ... نمی خواستم بیاد و عزیز دلم بشه ...

نمی خواستم کسی دلمو بیقرار کنه ... نمی خواستم دیوونش بشم ...

حالا اومده و تموم هستیم شده ولی داره تنهام میذاره تو اوج بیقراری ...

داره آروم آروم میره نمی تونم کاری بکنم همینطوری دارم رفتنشو نگاه می کنم ...

دارم با خنده های دروغکی اشکامو پنهون می کنم . آخه قرار بود تا آخرش با هم باشیم ...

قرار بود من تموم زندگیش بشم ... قرار بود سر قولمون باشیم ...

قرار بود به جز رنگ چشای ما دو تا رنگ دیگه ای به چشامون نخوره ... چی شد ؟؟؟!!!

کدوم طلسمی بازم زندگیمو بهم زد ... کدوم چشا دلشو برد چرا ازم برید ؟

کدوم نگاه بهش امید داد ... کی براش ستاره ای نشون کرد ...

می خوام بدونم کی بیشتر از من دوسش داره ؟ چرا می خوان عزیزمو ازم بگیرن ...

می خوام بدونه اون عزیز دلمه ... می خوام بدونه تا آخرش باهاشم و نمی خوام از دستش بدم ...

چقدر سخته کسی رو دوست داشته باشی و ازش بدی نبینی و جدا شی

خــــــــدایا تنها دلخوشیم اونه . خدا جونم می دونم اون خیلی خوبه خیلی مهربونه

می دونم اونم دلش شکستست می دونم شاید نمی خواد بهم بدی کنه

ولی اونو تو روزایی برام فرستادی که داشتم به تنهایی عادت می کردم

خـــــــــــدایا تنهام نذار ... کمکم کن ... تنهــــــــام نذار ...

دیگه چطوری باید بگم  که دوستت دارم ولی نه تقصیر تو هم نیست ...

آخه نیستی ببینی که چطور بیقرارتم ... نیستی بهترینم ... نیستی ...  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط مریم   | 

 

 دوستت دارم با همه ی وجودم 

 

 

آدم وقتی عاشق شد ... حتی یه لحظه هم عشقش رو تنها نمی ذاره و بره ...!

اگه این کارو کرد ... اون عشق نیست ...

آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود به روی همه بسته میشه ...!

اگه نشد ... اون عشق نیست ...

آدم وقتی عاشق شد ... فقط صلاح و خوبی عشقش رو میخواد ...!

اگه غیر از این بود ... اون عشق نیست ...

آدم وقتی عاشق شد ... یه لحظه هم نمی تونه غم عشقش رو ببینه و آروم بگیره ...!

اگه غیر از این شد ... اون عشق نیست ...  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:6  توسط مریم   | 

من تموم قصه هام قصه ی توست      

                         اگه غمگینه اون از غصه ی توست

                                         یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی     

  بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگو ندیدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینند        

                                       اونا با دندون تیز به کمینت نشینند

الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو       

                                            اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

                                                  یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی     

     پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

     دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا       

                                غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت

                                          من تموم قصه هام قصه ی توست

                                           اگه غمیگنه اون از غصه ی توست         

 یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

  سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون       

                                 بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت   

                                         نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ

                                           من تموم قصه هام قصه ی توست        

 یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

                                         اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی   

                                     آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه       

                                         که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیالم

                                                 دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات     

 اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

                                          اینقده می گم تا خسته شم       

                                               با عشق تو شکسته شم 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:52  توسط مریم   | 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای

باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های

سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

 

برای قلب مهربان تو که اولین حکایت بی انتهای عشقم هستی می نویسم :

عاشقــــــــانه دوستت دارم  

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:11  توسط مریم   | 

   سرونازم منتظرتم

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:45  توسط مریم   | 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم

 

 و

 

 آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه،

 

 

 فقط يك لحظه

 

 آغوش گرمت را احساس كنم ،

 

 ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم

 

 تا ديگر از گريه كم نشوم.

 

 تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي

 

 پس بيا و باز در اين راه

 

  در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر تلاش كن.

 

زيرا كه من و تو ما شده ايم

 

 پس نگذار زمانه بيرحم

 

 دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد.

 

 دلم را به تو دادم

 

 و كليدش رابه سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم ,

 

چه شبها كه تا سحر به يادت

 

 باگونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم

 

 چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم

 

اگر طاقت اشكهايم را نداري ،

 

 پس تو اي سخاوت آسماني من ...

 

مرا درياب

 

 كه ديوانه وار دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط مریم   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:57  توسط مریم   | 

تو چه دانی که غمت با دل دیوانه چه کرد ؟

دوست عزیزم بهت تسلیت میگم . می دونم که بازی روزگاره ولی دعا می کنم هیچوقت غم و اندوه نداشته باشی .

خبر شنیدن فوت علی عزیز ما را هم دغدار کرد . واقعاْ حیف شد ... در این سن واقعاْ جای تأثر و حیرت دارد . امیدوارم خداوند منان آن سفر کرده مهربان را مشمول غفران و رحمت خودش نماید و شما را غرق در آرامش و صبر نموده ، از صمیم قلب به شما تسلیت عرض نموده و در این غم ما را هم در کنار خود بدان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:46  توسط مریم   | 

من می خواستم تو به من عادت نکنی من بهت عادت کردم ، می خواستم تو عاشقم نباشی من عاشقت شدم ، می خواستم من برات مثل بقیه باشم تو برام از همه مهمتر شدی ، می خواستم تو سکوت نکنی خودم سکوت کردم ، می خواستم تو هیچ وقت آزارم ندی من تا حد توانم آزارت دادم ،   می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم ، می خواستم تو همیشه بهم خوبی کنی من بهت بدی کردم ، می خواستم بری دنبال زندگیت اما تو همه ی زندگیم شدی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط مریم   | 

گاهی اوقات دنیا با تمام وسعت ظاهریش چقدر برای انسان کوچک می شود ! گاهی اوقات این کره خاکی چقدر برای انسان غیر قابل تحمل می شود ! و گاهی اوقات چقدر انسان از خدایی که از رگ گردن به او نزدیک تر است دور می شود ! خداوندا تو خود می دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده است ، نمی دانم آنان که تو را فراموش می کنند چه کسی را پیدا کرده اند که با او از همه ی دلتنگی های عالم بگویند ؟؟؟ آخر بعضی ها حرفها هست که با هیچکس جز تو نمی توان گفت ! آخر بعضی وقت ها هست که هم صحبتی هیچکس جز تو به انسان آرامش نمی دهد ، آخر هیچ کجای دگر هم صحبتی چون تو پیدا نمی شود ! و من همه ی حرفهای درونم را با تو می گویم . خدا ، دلم خیلی گرفته ، از دست نفس ضعیفی که هنوز لذت بندگی تو را نچشیده و دل در گرو وسوسه های زمین دارد و تو خوب می دانی که دلشان ، رفتارشان و گفتارشان رنگ و بوی خدایی ندارد ، دلم گرفته از زندگی در بین کسانی که بیش از هر کار دیگری در این دنیا نافرمانی تو را می کنند ، دلم گرفته از آدمهایی که دیگران را با پولشان می سنجند نه با روحشان ! دلم گرفته از خودم که گاهی اوقات چنان گستاخ می شوم که در حضورت گناه می کنم ، می ترسم خدا ، می ترسم که روزی چشم باز کنم و ببینم که در دره های پست نفسانیت و دنیا طلبی سقوط کرده ام .................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:18  توسط مریم   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:56  توسط مریم   | 

هر شب وقتی تنها می شم                           حس می کنم پیش منی

دوباره گریه ام می گیره                                   انگار تو آغوش منی

 روم نمیشه نگات کنم                                   وقتی که اشک تو چشامه

  با اینکه نیستی پیش من                                انگار دستات تو دستامه

باروون می باره و تو رو                                    دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه                         دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها می شم                             بازم بیای کنار من

شبای جمعه که میاد                                      بیای سر مزار من

دوباره باز یاد تو شد                                        زمزمه ی نبودنم

ببین که عاقبت چی شد                                  قصه ی با تو بودنم

خاک سر مزار من                                           نشونی از نبودنه

دستای نامردم شب                                       چرا ازم ربودنت

باروون می باره .........

به زیر خاکم و هنوز                                         نرفتی از خیال من

غصه نخور ، سیاه نپوش                                 گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه                                            باروون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد                                     منو به باد رفتنم

باروون می باره و تو رو ..........

دیگه فقط آرزومه                                            باروون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس                                     تنهاترین تنها منم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:31  توسط مریم   | 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک"
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک"
آسمان آبی و ابر سپید"
برگهای سبز بید"
عطر نرگس، رقص باد"
نغمه شوق پرستو های شاد"
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار"
خوش به حال روزگار"
خوش به حال چشمه ها و دشت ها"
خوش به حال دانه ها و سبزه ها "
خوش به حال غنچه های نیمه باز"
خوش به حال جام لبریز از شراب"
خوش به حال آفتاب"
ای دل من گر چه در این روزگار"
جامه رنگین نمی پوشی به کام"
باده رنگین نمی بینی به جام"
نقل و سبزه در میان سفره نیست"
جامت از آن می که می باید تهی است"
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم"
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب"
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار"
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ"
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ"
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:30  توسط مریم   | 

یاد حرفای قشنگت که تو قلبم خونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد

میزنه آتیش به جونم پس کجایی مهربونم

آخه من ترانه هامو واسه کی پس بخونم

دل من هواتو کرده آخ کجایی نازنینم

کاشکی بودی و می دیدی

بی تو من تنهاترینم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 11:14  توسط مریم   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 10:44  توسط مریم   | 

دیرگاهیست که تنها شده ام ، قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است ، باز هم قسمت غمها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است ، که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 10:20  توسط مریم   | 

خداوندا ندای تو را می شنوم که مرا به سکوت درون می خواند

حضورت را حس می کنم

و در می یابم که هر چه روی می دهد در آن حکمت تو نهفته است

خداوندا ، مرا خردی بخش تا شکست را توقف ندانم

دانشی بخش تا دریابم راه موفقیت از میان شکست ها می گذرد

پاکم ساز ، تا با قلب خود درگاهت را بوسه باران کنم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:7  توسط مریم   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس