ღ♥ღ شبنویس تنها ღ♥ღ
سراسیمه از خواب غفلت بر می خیزیم ... عده ای بر خود می لرزند ... کودکان می گریند ... و صدای اذان ترسشان را چون مرهمی تسکین می دهد . می گویند آخر الزمان شده ... نمی گویند ما زیاد گناه می کنیم ... می گویند خداوند بر قوم نا اهل خشمش گرفته ... نمی گویند که مسلمانی خودمان در چیست ... و می گریزند ... خودشان هم نمی دانند به کجا ... فقط می گریزند ... شاید فقط ناکجا باشد که رنگی از خدا در آن نباشد . عده ای هم شکر می گویند و به نماز می ایستند ... پروردگار را سپاس می گویند که به آنان رحم کرده است ... و شبی از پی شب دیگر می گذرد ... سه جلمان را بالای سرمان گذاشته و می خوابیم ... آیه الکرسی را می خوانیم تا کمی آرام گیریم . شاید دیگر فردایی در میان نباشد ... و ما چقدر مغروریم ... باز هم از یکدیگر حلالیت نخواستیم ... در ضمن ولادت با سعادت مولای متقیان ، سرور شيعيان عالم ، حضرت علي (ع) و روز پدر رو به تمامي دوستان تبريك عرض مي كنم و به كساني هم كه بر هر دليلي پدر بزرگوارشون رو از دست دادند اين روز رو تبريك مي گم و از خداوند شادي روح پدران بزرگوار اين عزيزان رو خواستارم ... تا حالا به دستات و نقش اونا تو زندگی توجه کردی! می توونی حدس بزنی دستات تا الان چقدر برات کار انجام دادن؟ خوب فکر کن، اون لحظه قشنگی که دست تو، دست محبوبت رو گرفته
بود و تو گرمای وجودش رو حس می کردی یادت هست؟ اون لحظه رو چی، اون لحظه
که تند تند تست های کنکور رو حل می کردی و پشت سرهم مربع های کوچولو رو
سیاه می کردی اون لحظه اصلا حواست به دستات بود که عجب نعمتیه؟! آره دستای تو کارای زیادی رو انجام می دن، ممکنه تو یه روز
سرد دستای یخ زدت رو به هم بمالی تا گرم بشه، گاهی ممکنه با دستات پای
برگه های مهمی رو امضا کنی. ممکنه با دستات پای یه برگ چک رو امضا کنی و
بعدش خدای نکرده پشیمون بشی و اون وقت می گی ای داد بیداد کاش دستم می
شکست و این کار رو نمی کردم. بعضی وقتا هم پای یه برگه رو امضا می کنی و
اون وقت تا آخر عمرت یه همدم خوب و مهربون داری. گاهی اوقات هم ممکنه
دستای تو دستای یکی دیگه رو به گرمی فشار بده و یه دوستی خوب رو شروع کنی،
ممکنه با دستات یه اثر هنری خلق کنی مثل یه نقاشی زیبا یا یک موسیقی
دلنشین. ممکنه وقتی که خیلی ناراحتی دستات رو زیر چونت بذاری یا با دستات
زانوات رو بغل کنی یا وقتی که خوشحالی و هیجان داری با دستات سر و صدا کنی
یا دستات رو تو هوا تکون بدی و برقصی. ممکنه از اون آدمایی باشی که موقع
حرف زدن پنجاه درصد منظورشون رو با حرکت دستاشون نشون می دن. این چیزا رو به یادت آوردم که بدونی با دستات خیلی کارا می
کنی از کارای پیش پا افتاده روزمره بگیر تا کارای مهم و سرنوشت ساز.. اما
همه اینارو که یک طرف بذاریم یه کار دیگه هم با دستات می کنی که سوای
ایناست! اون هم وقتیه که همه درها به روت بسته اس. وقتی که از همه کس و همه جا ناامیدی، وقتی که دیگه عقلت به
جایی قد نمی ده، اون وقت موقع دلت می رسه، دلت هم بهت می گه برو به سمتش،
برو که تنها خونه امید اونجاست، برو که هر کی رفته دسته خالی برنگشته. اما
چه جوری اون جا که خیلی بالاست تو هم که رو زمینی وسط این همه آدم خاکی؟!
اون موقع است که دستات به کمکت می آن، تو شاید نتونی جسمت رو تا منزل
مقصود ببری اما می تونی دستات رو دراز کنی به سمتش، می تونی دستات رو
بالا بگیری و از ته قلب صداش کنی، داد بزنی ای بی همتای بزرگ کمک کن... و
اون قبل از هر چیز به دستایی نگاه می کنه که تو گرفتی به سمتش و اون وقت
حاجت تو رو می ذاره کف دستت، بعد تو احساس می کنی که قلبت آروم شده... اما
این دست تو که این قدر مهم و عزیزه، که اون بزرگ بخشنده بهش توجه داره تا
حالا چه کارایی کرده؟ تا حالا شده دست نیازی رو که به طرفش دراز شده بگیره
یا کار خیری رو باهاش انجام بده؟ تا حالا شده با دستات در بسته ناامیدی رو
باز کنی؟! اگه جوابت مثبته پس گلی به گوشه جمالت، اگر هم که نشده ناراحت
نباش اون حواسش به تو هست نا امیدت نمی کنه به تو فرصت جبران می ده از
فرصتاش خوب استفاده کن چون ممکنه باز هم دستات بره به سمتش اون وقته که
اگه دستات پر باشه، رو سفید، سرت رو بالا می گیری و اون زودتر از همیشه
جوابت رو می ده. پس تا وقت داری دستات رو پر کن از اقاقیای محبت، تا وقتی
دستات رو می گیری به سمتش بوی مست کننده دستای تو فرشته ها رو گیج کنه... حالا باز دستات رو نگاه کن، همین الان هم خیلی کارا می تونی
انجام بدی همین الان هم خیلی ها چشم به راه یه دست مهربون مثل دستای تو
هستن، پاشو که چشم انتظاری خیلی بده!! "صبر کن " صبر کن عاطفه دلگیر شود بعد برو یا کمی از تو دلم سیر شود بعد برو صبر کن طفلک نوخواسته ی عاشقی ام زندگانی کند و پیر شود بعد برو تازه از راه رسیدی به سفر فکر نکن باش تا وقت سفر دیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو به راستي چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري در حالي که تظاهر ميکني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است در خاموشي و تنهايي به حال خود گريستن ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم. .صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت. ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود. دل هيچ کسي رو نشکن.! چه صفايي داره وقتي آماده بشي براي حرم آروم آروم به نشانه احترام راه بري سرتو بندازي پايين وگرنه اينقدر عجله داري كه دوست داري عين كبوتراش پرواز كني بشيني رو گنبد طلا .. با هر قدم دلت تندتر ميزنه . ميرسي به در حرم ٬ معنويت بهت غالب ميشه در حرم رو ميبوسي يه قدم ميري جلوتر چشات كه به گنبد نورانيش ميفته بي تاب ميشي سرتو خم ميكني سلام ميكني ... ولم نكن همه جا دستمو بگير غريب الغربا ...... اللهم عجل بظهور الحجة
هرچه بر من گذشت، حقم بود میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم . می دانی چرا ؟ چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید . پس بدان که دل تنگی ها را هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری در این دنیا کدوم نگاه ، نگاه یک عاشقو نشون می ده؟ چرا عشقو آتشی می دونی که سوزندست؟! آتش عشق مثل آتش نیست یاد سوزش آتش عشق سرود زندگیه.می دونی اگه با عشق زندگی نکنی کوری؟ نگاه های یک عاشقو نگاه کن....مگه این نگاه چی داره که نگاه های دیگه ندارن؟ در تمام سختی های زندگیم تو در کنارم بودی فرشته ی نجاتم با تمامه وجودم به تو عشق می ورزم خدای مهربانم سلام بهترین لحظاتم تقدیم به تو و بهترین کلماتم تقدیم به خدای بی همتایم که هر چه دارم از اوست و جز او مرا به غیر پناهی نیست . خدایی که مرا مادری بخشید زیبا تر از ستاره ها و پر نورتر از خورشید و سبزتر از بهار و رنگین تر از رنگین کمان و لطیف تر از گلها ، مادری که برای ماندنش آسمان را به زمین خواهم دوخت و برای صفایش بینهایت عشق هدیه دارم . خدایی که مرا احساسی داد پاک تر از آب روان و جاری تر از احساس ، خدایی که مرا جسمی داد کامل و دلی داد بیکرانه خدای مهربانم تو را سپاس . تو را سپاس نمی خواستم تو دنیام پاشو بذاره ... نمی خواستم بیاد و عزیز دلم بشه ... نمی خواستم کسی دلمو بیقرار کنه ... نمی خواستم دیوونش بشم ... حالا اومده و تموم هستیم شده ولی داره تنهام میذاره تو اوج بیقراری ... داره آروم آروم میره نمی تونم کاری بکنم همینطوری دارم رفتنشو نگاه می کنم ... دارم با خنده های دروغکی اشکامو پنهون می کنم . آخه قرار بود تا آخرش با هم باشیم ... قرار بود من تموم زندگیش بشم ... قرار بود سر قولمون باشیم ... قرار بود به جز رنگ چشای ما دو تا رنگ دیگه ای به چشامون نخوره ... چی شد ؟؟؟!!! کدوم طلسمی بازم زندگیمو بهم زد ... کدوم چشا دلشو برد چرا ازم برید ؟ کدوم نگاه بهش امید داد ... کی براش ستاره ای نشون کرد ... می خوام بدونم کی بیشتر از من دوسش داره ؟ چرا می خوان عزیزمو ازم بگیرن ... می خوام بدونه اون عزیز دلمه ... می خوام بدونه تا آخرش باهاشم و نمی خوام از دستش بدم ... چقدر سخته کسی رو دوست داشته باشی و ازش بدی نبینی و جدا شی خــــــــدایا تنها دلخوشیم اونه . خدا جونم می دونم اون خیلی خوبه خیلی مهربونه می دونم اونم دلش شکستست می دونم شاید نمی خواد بهم بدی کنه ولی اونو تو روزایی برام فرستادی که داشتم به تنهایی عادت می کردم خـــــــــــدایا تنهام نذار ... کمکم کن ... تنهــــــــام نذار ... دیگه چطوری باید بگم که دوستت دارم ولی نه تقصیر تو هم نیست ... آخه نیستی ببینی که چطور بیقرارتم ... نیستی بهترینم ... نیستی ... آدم وقتی عاشق شد ... حتی یه لحظه هم عشقش رو تنها نمی ذاره و بره ...! اگه این کارو کرد ... اون عشق نیست ... آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود به روی همه بسته میشه ...! اگه نشد ... اون عشق نیست ... آدم وقتی عاشق شد ... فقط صلاح و خوبی عشقش رو میخواد ...! اگه غیر از این بود ... اون عشق نیست ... آدم وقتی عاشق شد ... یه لحظه هم نمی تونه غم عشقش رو ببینه و آروم بگیره ...! اگه غیر از این شد ... اون عشق نیست ... من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگو ندیدی دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینند اونا با دندون تیز به کمینت نشینند الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمیگنه اون از غصه ی توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه ی توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی آره پروانه شدم که پرام سوخته شه تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات اینقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه، فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم. تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر تلاش كن. زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد. دلم را به تو دادم و كليدش رابه سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم , چه شبها كه تا سحر به يادت باگونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم اگر طاقت اشكهايم را نداري ، پس تو اي سخاوت آسماني من ... مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم. تو چه دانی که غمت با دل دیوانه چه کرد ؟ دوست عزیزم بهت تسلیت میگم . می دونم که بازی روزگاره ولی دعا می کنم هیچوقت غم و اندوه نداشته باشی . خبر شنیدن فوت علی عزیز ما را هم دغدار کرد . واقعاْ حیف شد ... در این سن واقعاْ جای تأثر و حیرت دارد . امیدوارم خداوند منان آن سفر کرده مهربان را مشمول غفران و رحمت خودش نماید و شما را غرق در آرامش و صبر نموده ، از صمیم قلب به شما تسلیت عرض نموده و در این غم ما را هم در کنار خود بدان من می خواستم تو به من عادت نکنی من بهت عادت کردم ، می خواستم تو عاشقم نباشی من عاشقت شدم ، می خواستم من برات مثل بقیه باشم تو برام از همه مهمتر شدی ، می خواستم تو سکوت نکنی خودم سکوت کردم ، می خواستم تو هیچ وقت آزارم ندی من تا حد توانم آزارت دادم ، می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم ، می خواستم تو همیشه بهم خوبی کنی من بهت بدی کردم ، می خواستم بری دنبال زندگیت اما تو همه ی زندگیم شدی ... گاهی اوقات دنیا با تمام وسعت ظاهریش چقدر برای انسان کوچک می شود ! گاهی اوقات این کره خاکی چقدر برای انسان غیر قابل تحمل می شود ! و گاهی اوقات چقدر انسان از خدایی که از رگ گردن به او نزدیک تر است دور می شود ! خداوندا تو خود می دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده است ، نمی دانم آنان که تو را فراموش می کنند چه کسی را پیدا کرده اند که با او از همه ی دلتنگی های عالم بگویند ؟؟؟ آخر بعضی ها حرفها هست که با هیچکس جز تو نمی توان گفت ! آخر بعضی وقت ها هست که هم صحبتی هیچکس جز تو به انسان آرامش نمی دهد ، آخر هیچ کجای دگر هم صحبتی چون تو پیدا نمی شود ! و من همه ی حرفهای درونم را با تو می گویم . خدا ، دلم خیلی گرفته ، از دست نفس ضعیفی که هنوز لذت بندگی تو را نچشیده و دل در گرو وسوسه های زمین دارد و تو خوب می دانی که دلشان ، رفتارشان و گفتارشان رنگ و بوی خدایی ندارد ، دلم گرفته از زندگی در بین کسانی که بیش از هر کار دیگری در این دنیا نافرمانی تو را می کنند ، دلم گرفته از آدمهایی که دیگران را با پولشان می سنجند نه با روحشان ! دلم گرفته از خودم که گاهی اوقات چنان گستاخ می شوم که در حضورت گناه می کنم ، می ترسم خدا ، می ترسم که روزی چشم باز کنم و ببینم که در دره های پست نفسانیت و دنیا طلبی سقوط کرده ام ................. هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی دوباره گریه ام می گیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشامه با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه باروون می باره و تو رو دوباره پیشم می بینم اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها می شینم قول بده وقتی تنها می شم بازم بیای کنار من شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من دوباره باز یاد تو شد زمزمه ی نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم خاک سر مزار من نشونی از نبودنه دستای نامردم شب چرا ازم ربودنت باروون می باره ......... به زیر خاکم و هنوز نرفتی از خیال من غصه نخور ، سیاه نپوش گریه نکن برای من دیگه فقط آرزومه باروون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم باروون می باره و تو رو .......... دیگه فقط آرزومه باروون بباره رو تنم رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک" دیرگاهیست که تنها شده ام ، قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است ، باز هم قسمت غمها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است ، که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام خداوندا ندای تو را می شنوم که مرا به سکوت درون می خواند حضورت را حس می کنم و در می یابم که هر چه روی می دهد در آن حکمت تو نهفته است خداوندا ، مرا خردی بخش تا شکست را توقف ندانم دانشی بخش تا دریابم راه موفقیت از میان شکست ها می گذرد پاکم ساز ، تا با قلب خود درگاهت را بوسه باران کنم ...



صداي زمزمه زائرا رو ميشنوي ٬ يه سري كنار باب المراد نشستن منتظر شفاي مريضشون هستن ... تو هم دلتو ببند به ضريح مگه نميخواي اين دل مريض هم شفا بگيره مگه نميخواي اين دل پر معصيت با يه نگاه آقا پاك بشه دلي كه جاي هر كس و ناكس نيست دلي كه بهت دادن گفتن پاك نگهش ميداري جاي خداست ... چقدر بهش بي توجهي كردي چقدر با گناه سياهش كردي به حضرت بگو دستم از همه جا كوتاهه گفتن بيا پيش غريب الغربا منم اومدم اينجا يه عنايتي كن آقا
اگه دلت شكست يعني اذن دخول رو گرفتي جلوتر ميري هر چي به ضريح مبارك نزديكتر ميشي سر و صداها بيشتر ميشه سر و صدايي كه دوستش داري زمزمه ايي كه برات آشناست همراه درد و دلاي مردم صداي بال ملائك هم شنيده ميشه ....... يه غم سنگيني رو دلت ميشينه يه بغضي كه نميدوني چرا هر وقت به ضريح نزديك ميشي گلوتو ميگيره يه حالي كه شايد ناشي از غربت سلطان و شاه خراسان هست فقط يه جورایی دوست داري سر رو شونه امام بذاري و تا صبح قيامت اشك بريزي .. به اوج بي نيازي ميرسي ديگه هيچي نميخواي از همه جا بريده شدي يه سبكي و يه احساس پاك يه آزادي از قفس بدن يه عروج از فضاي پست دنيا
اونايي كه تازه از مشهد برگشتن اگه يه ذره هم عوض نشدن زيارتشون بي اثر بود مشهد رفتن كه فقط ديدن ضريح و چند قطره اشك نيست حرم يعني تحول يعني عوض شدن يعني حداقل يه قدم بالا رفتن ...
زائر رضا دلت هواي مشهد نكرده ؟ دوست نداري دوباره ديوونگي كني جلوي حرمش ؟ از خود بيخود بشي و رضا رضا كني اونجا ديگه بهونه واسه اشك ريختن نيست راحت راحت يه گوشه ميشيني و هر چي تو دلته خالي ميكني ... صفايي داره كه جای دیگه پيدا نميشه . خوش بحال اونايي كه هميشه حال و هواي مشهد و حرم تو دل اوناست ٬ خوش بحال اونايي كه دائم زمزمه زوار امام تو گوششونه . نماز كه ميخونن روحشون پر ميكشه اونجا
دلم لك زده واسه اون كبوترا كه بيقرار از اينور به اونور صحن و گنبد ميپرن ... دلم تنگ شده واسه وقتي كه وارد حرم ميشدم ... دلم گرفته از آخرين خداحافظي كه با حرم كردم وقتي كه اينقدر دلم گرفته بود نتونستم جمله آخر رو بگم وقتي كه نزديك در شدم گفتن بريم طاقت نياوردم بايد ميرفتم ولي دلم نميذاشت سرمو كه خم كردم بگم با اجازه من رفتم ‚ ياد سلام كردنام افتادم آخه من تازه اومدم هنوز هيچي نگفتم هنوز گيجم باورم نشده اومدم چرا با اين عجله ميگي برو من كه هنوز كارت دارم علي بن موسي الرضا ... واي از اون وقتي كه ديگه به هر ترتيبي شده از حرم ميبرنت بيرون بريم ديگه داره دير ميشه ... ولي تو در عالم خودتي يه بغض تو گلوته كه شكسته و چشمات اشك ميريزه تو راه همش به فكر اون لحظاتي بودي كه تو حرم گذشت اون حال و هوا اون صفاي حرم ... صحنها ، سقاخونه ها ، خادمها ، كبوترا ، زائرا ... هر چند دقيقه سرتو برميگردوني عقب يه نگاه به گنبد ميندازي انگار يكي داره با تيشه به دلت ميزنه ...
آخه تو كه اينجوري منو آواره خودت كردي چطوري دلت اومد بگي برو تو كه ميدوني چه دلي دارم چرا نذاشتي بيشتر بمونم اصلا من حالا كجا برم ٬ برگردم به دنيا و شلوغي دست و پا گيرش؟
التماس دعا ......
من از ايـن بيشتـر ســزاوارم
تو گناهي نداري اي زيبا 
اصلا می دونی نگاه چیه؟
نگاه یه پنجرست!!! پنجره فولادی عشق ....
اگه نگاه می تونه یه پنجره برای عشق باشه پس من این نگاهو نمی خوام!!!؟
چرا فکر می کنی با آزاد کردن عشق راحت می شی؟
چون دیگه آتشش منو نمی سوزوند!
این آتشه که سوختنو از عشق گدایی می کنه چون این سوختن سرده.
سوزش آتش عشق فراموش نمی شه ولی سوزش آتش خیلی زود خوب میشه
پس آتش عشق بی رحمه.
چون هیچ چیز رو اون جور که هست نمیبینی !!!!
نگاه دل رو اسیر می کنه پس زندانی واقعی دله دلی که هر روز پشت
این پنجره فولادی میشینه در حسرت معشوق قدرت می گیره گاه می خواد پنجره
رو بشکنه ولی یهو غم وجودشو می گیره چون این پنجره فولادیه فقط معشوق
می تونه به اون اونقدر نیرو بده که این پنجره بشکنه.
درسته همون پنجره ، پنجره ای که فقط یک بار میشکنه.
پرسیدم تا حالا عاشق شدی گفت آره 100 بار.
عشق یک بار بیشتر اتفاق نمیفته ، چون درک نمیشه تباح میشه.
چرا میگن عشق دروغه چون عاشق نشدن ، هر احساسی که عشق نیست.
![]()














شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک"
آسمان آبی و ابر سپید"
برگهای سبز بید"
عطر نرگس، رقص باد"
نغمه شوق پرستو های شاد"
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار"
خوش به حال روزگار"
خوش به حال چشمه ها و دشت ها"
خوش به حال دانه ها و سبزه ها "
خوش به حال غنچه های نیمه باز"
خوش به حال جام لبریز از شراب"
خوش به حال آفتاب"
ای دل من گر چه در این روزگار"
جامه رنگین نمی پوشی به کام"
باده رنگین نمی بینی به جام"
نقل و سبزه در میان سفره نیست"
جامت از آن می که می باید تهی است"
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم"
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب"
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار"
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ"
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ"
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.












| Design By : Night Skin |



